خرید بک لینک

درباره سایت

133

آخرین مطالب

امکانات وب

مرد نجار، کوتاه قامت بود و بلند آرزو...!

گرفته صدا بود و فراخ سینه

زشت روی بود و زیباسخن

سیه چهره بود و سپید دل

با دستهایی زمخت و نگاهی نرم!

به زبان، سکوت.... به دل، هزار هزار حرف...

مرد نجار.... تلخ بود ... تلخ.... و عاشق

زود نگاهش را به زمین میدوخت.... تصویرها اما در سرش تا ابد می ماند

زود صدایش را می برید.... صداها اما حوالی تنهاییش جاویدان....

مرد نجار انگار.... توی تنهایی خود غوطه ور...

مرد نجار شاید یک روز شاعر شود

"مرد نجار"

برچسب: نویسنده: علی عباسی تاريخ: پنجشنبه 8 اسفند 1398 ساعت: 15:06

مثلا می گویید" وااای چقدر از آمدنش خوشحالم، بهت تبریک میگم عزیزم" و دقیقا منظورتان این است که " لعنت به این شانس، باز این مزاحم سر و کلش پیدا شد" یا وقتی می گویید"باشه عشقم، یک هفته دسته جمعی میریم مس

برچسب: نویسنده: علی عباسی تاريخ: پنجشنبه 8 اسفند 1398 ساعت: 15:06

آقای "خاموش سخن"، لبخند میزند... لبخندی سردتر از دی ماه، و می گوید "شاید (او) مهربانترین زن دنیا شود... ولی سال آینده هرگز 1389 نخواهد بود!"نجار با خودش فکر میکند کاش دل آدم ها از جنس چوب بود، آن وقت

برچسب: نویسنده: علی عباسی تاريخ: پنجشنبه 8 اسفند 1398 ساعت: 15:06

سوگند به خاطراتِ عریانِ در پستو خفته ات...

سوگند به گرمای تنت.... آنگاه که دل را از تپش باز می داشت، و دوباره زنده میگرداند

قسم به لحظه ی دوباره دیدنت...

و به جای جای تنت... که بوسه باران خواهد شد...

عزیزترین خواهی ماند

برچسب: نویسنده: علی عباسی تاريخ: پنجشنبه 8 اسفند 1398 ساعت: 15:06

آقای "آزاد" همینطور که بسته ی تیغ را بر میداشت، به حرف های "خاموش سخن" فکر میکرد...."من پیش از این فکر میکردم ما همه توی یک خاطره ایم... یه خاطره ی خیلی دور، که سالها پیش اتفاق افتاده، و الان داریم به

برچسب: نویسنده: علی عباسی تاريخ: پنجشنبه 8 اسفند 1398 ساعت: 15:06

دخترک... تنش بوی یاس امین الدوله می داد

و دستهایش به نرمی آب...

دخترک... حرف که میزد، سنگ ها می رقصیدند...

و چون میخندید... دلم میلرزید

برچسب: نویسنده: علی عباسی تاريخ: پنجشنبه 8 اسفند 1398 ساعت: 15:06

نازدانه دختر... میگفت "بابا"... و نمیدانست همان وقت، دل من عجیب هوس دستهایش را دارد...

برچسب: نویسنده: علی عباسی تاريخ: پنجشنبه 8 اسفند 1398 ساعت: 15:06

دستهای "آقای آزاد" را از پشت بسته بودند. هر دو پایش را هم شکسته بودند... آقای آزاد حالا مدتی بود که افتاده بود گوشه اتاقی که شاید زندگی اش می خواندند! روزها و شب ها پی در پی می گذشت، آرام آرام سر و کل

برچسب: نویسنده: علی عباسی تاريخ: پنجشنبه 8 اسفند 1398 ساعت: 15:06

شاید هنوز خواب بودم، اما... نه... هیچ خوابی اینقدر واضح نیست.... هیچ خوابی اینقدر، گرم نیست....آسمان بی اندازه آبی بود و کوه ها سفید.... سفید.... سفید مثل پاهایت...هوا نم باران داشت و بوی خوش باران تم

برچسب: نویسنده: علی عباسی تاريخ: پنجشنبه 8 اسفند 1398 ساعت: 15:06

I am not trying to be different.

But when I speak out honestly, every body thinks I am kidding or play-acting.

When that happens, I feel like everythings such a pain!

برچسب: نویسنده: علی عباسی تاريخ: پنجشنبه 8 اسفند 1398 ساعت: 15:06

صفحه بندی